پای دلتنگی من گر به خیابان برسدکارِ این شهر به یکباره به پایان برسدبسته راه نفسم را غمی از جنس سکوتکارِ این بغض بعید است به باران برسدخبر از دوست اگر نیست خوشا قاصد مرگپشت در منتظرم این برسد... آن برسدنرسیدم به لبان تو، فقط جان کندماندکی مانده که بی تو به لبم جان برسدبه سر موی تو دل بستم و باور کردمرسمِ دنیاست پریشان به پریشان برسدمیشود معجزه ای آخرِ هر قصه ی خوشکاش پایانَ غزل، درد به درمان برسد...بیاد خزان
نوشته شده توسط تنها در دوشنبه دوم آبان ۱۴۰۱
ساعت 12:51 موضوع |
لینک ثابت
برچسب:
نویسنده: یونا رفیعی
تاريخ: جمعه
30 دی
1401 ساعت: 17:46